|
هوا شیرین است ... مثل وقتی که می خواستمت از پشت همین میزی که فقط جای انگشت ها و آرنجت را حفظ کرده است مثل روزهایی که باران را بهانه میکردم تا دنبالت بگردم و تر شدن را حس می کردیم تا ذره ذره در بخار چای و گم شدن بزرگ شوم و رنگ به رنگ هوا ترد است ... مثل دلم که دندانه دندانه خراشید تا جایی که صندلی بود و میز بود و من بودم و جای انگشتهایت که می نوشت. امروز خیلی دیر می کنم و جای آرنجهایی که می گفت اصلا زود نمیایم یا شاید اصلا نمی آیم. چه زود بود. آری زود را من یبن کلمه ها جا گذاشته بودم. حالا که دیر کردی و من زود آمدم بیا با هم دیر کنیم.با هم زود برویم.با هم زود فراموش کنیم و با هم دیر عاشق شویم. چرا که انگار امروزها مهر جایش را به خاطره ی آرنج و انگشت داده. کجاست مهری که عشق باشد و عشق و عشق و عشق؟؟؟ مهر حقیقی عشق ناب + نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 18:42 توسط ندا |
|