|
انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد. زمین باران را صدا می زند . گردش ماهی آب را می شیارد . باد می گذرد،چلچله می چرخد.و نگاه من گم می شود. ماهی زنجیری آب است، و من زنجیری رنج. نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنی است. سایه را بر تو فرو افکنده ام،تا بت من شوی. نزدیک تو می آیم، بوی بیابان می شنوم:به تو می رسم،تنها می شوم. کنار تو تنها تر شده ام. از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است. از من تا من، تو گسترده ای. با تو برخوردم،به راز پرستش پیوستم. از تو براه افتادم،به جلوه ی رنج رسیدم. و با این همه ای شفاف! و با این همه ای شگرف! مرا راهی از تو بدر نیست. زمین باران را صدا می زند،من تو را. پیکرت را زنجیری دستانم می سازم ،تا زمان را زندانی کنم. باد می دود، و خاکستر تلاشم را می برد. چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد.فواره می جهد: لحظه ی من پر می شود. سهراب سپهری + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 13:0 توسط ندا |
|