|
تنها در بی چراغی شب ها می رفتم. دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود. همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود. مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد. لحظه هایم از طنین ریزش پیوندها پر بود. تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها. من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم. آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک مرا می جستند. و من می رفتم میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم. ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت. همه ی تپش هایم از آن تو باد چهره ی به شب پیوسته! همه ی تپش هایم. من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم. دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید. خوشه ی فضا را فشردم قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید. و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم. میان ما سرگردانی بیایان هاست. بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست. میان ما (( هزار و یک شب )) جست و جوهاست. **************************************************** + نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 23:19 توسط ندا |
|